دلتنگ آسمانم


ستاره ها را از سقف خانه ام آویزان کردم ، ابرهارا در خانه رها ونور شهابها را در اجاق


خانه ام گذاشتم ، آنگاه بر روی ابرها دراز کشیدم و به ستاره ها خیره بودم و از


روشنایی انها لذت میبردم با حرارت شهابها تن سرد و خسته ی خودرا گرم کردم و در


آرامش به این فکر میکردم که شاید روزی آسمان به دنبال گمشده های خودش بیاید که


ناگهان صداهایی امد...

زمین و خورشید و آتش به سخن در آمده بودن
.
زمین ازمن سوالی پرسید که چرا دیگر بر روی ان نمی خواهم بخوابم؟ وبعد خورشید که


چرا دگر از ان برای روشنایی استفاده نمی کنم؟،سپس آتش سخن گفت: و دگر من چه


کردم که از من برای گرمایت استفاده نمی کنی؟

به آن سه گفتم؟ ازشما خسته ام، آدمها بر روی تو ای زمین گناه میکنند ولی وقتی


احساس پاکی دارندبه آسمان، ای خورشید درست است که تو مایه روشنایی روز


هستی ولی هیچ میدانی بیشتر گناهان دربرابر توست ، چطور میشود انسان در شب


که مایه آرامش است گناه کند، وتوای آتش مگرنمیبینی که چگونه مردم عقیده ها و


غیرت خودرا در تو میسوزانند.دیگرنمیتوانم به شما تکیه کنم .



گرمای عجیبی به صورتم خورد از آن گرما بیدار شدم چشمانم را باز کردم و خورشید رادر


برابرم دیدم ، تنم را بر روی زمین حس کرده و بوی دود وخاکستر آتش کنارم را حس

میکنم ...

آری دوباره بر روی زمینم ...

پس ای آسمان کی به دنبال گمشده هایت می آیی؟؟؟

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
وحید

[دست] زیبا بود... لینکت میکنم...مدیونی لینک نکنی..

ریحانه

قشنگ بود... وبت خوشگله

وحید

ببین تو که نمیای سر بزنی... من هی میام برات کامنت میزارم میرم... این ادامه مطلبو ندیده بودم....شایسه است مسعولان کاریکنن که ببینم...